هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتی
عشق یعنی هستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:4  توسط samy
|
تصویر پشت تصویر خیال روی خیال
تلی از تصویر وخیال را می طلبم دشتی سرشار از کلماتی و دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان
باری سنگین از محتوی که بتوا نند ثقل شیدایی مرا تاب اورند که مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله
بر آنها رو به ملکوت بروم
که بتوانم بر آنها جاری شوم
تنها در جاری شدن است که من معنی می دهم ....باید بروم بودن گیاه تلخ فرسودن است
و رفتن چشمه زاییده بالیدن است باید راه بیفتم فردا سپیده دمان حرکت خواهم کرد آه چه کسی را
خواهی کشید که گلبرگ های عاطفه های گم شده ات سرشار از طراوت یاد های من اند وخوب که بیندیشی خواهی دید که من هنوز هم بوی عشق می دهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی جاری شدن
من در نوشتن باید جاری شوم !
وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار باید بپرورانم!

من محتاج بودم و تو نفهمیدی در حالیکه کنارم بودی ....
چقدر ما از هم دور بودیم و خودمون خبر نداشتیم
بیا ببین چقدر دلتنگم چقدر چقدر........
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:36  توسط samy
|
God knows the value of love , so he created heart
he knows the value of sleeping, so he created night

he knows the value of friend,so he created you for me friends are like the pieces of puzzle if one of piece goes away that puzzle will never be aquiet puzzle
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:20  توسط samy
|
تنهایی من ازکنار تو آغاز شد جایی که درنزدیکی تو بودم لحظه به لحظه .....
ای عشق بخوان بخوان به یاد تنهایی های من
به یاد شادی های خود به یاد غم های من
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:49  توسط samy
|
تو کیستی که من اینگونه، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:43  توسط samy
|
آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیباو تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:32  توسط samy
|
درست از اونجایی شروع شد که نگاشکردم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:17  توسط samy
|
قلبم را بار ها باز سازی کردم ولی تو......
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:44  توسط samy
|
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
ودگر باره از این گونه خطاها نکنم
بوسه دادی و چو برخاست لبت از لب من
توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:4  توسط samy
|